<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: همشاگردی سلام</title>
	<atom:link href="http://pafa.ir/?feed=rss2&#038;p=2701" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://pafa.ir/?p=2701</link>
	<description>تلویزیون مجازی پافا</description>
	<lastBuildDate>Wed, 18 Aug 2010 14:02:41 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: مازیار</title>
		<link>http://pafa.ir/?p=2701&#038;cpage=2#comment-10119</link>
		<dc:creator>مازیار</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://pafa.ir/?p=2701#comment-10119</guid>
		<description>عالی بود.
در حسرت صبح با سرویس مینی بوس رفتن به مدرسه
در حسرت شوخی ها و خالی بندی های بچه ها در سرویس
در حسرت صف مدرسه.( راننده سرویس ما با اون عینک ته استکانی که چند وقت پیش اتفاقی اعلامیه مرگش رو دیدم)
(راستی هر دو تا مدرسه ابتدایی که من می رفتم رو خراب کردن؛ حتی فرصتی نشد که برم دوباره ببینمش)
در حسرت فوتبال با سنگ تو زنگ تفریح
سوراخ کردن میز کلاس و به قول خودمون بیلیارد بازی کردن با ساچمه و تیله جز بازیهای دوران راهنمایی ما بود
خر پلیس و خرپیس تو زنگ تفریح
زووووووووووووووو 
قایم موشک بازی تو پناهگاهی که تو مدرسه داشتیم( نمی دونم مدرسه های شما هم از اون پناهگاههای الکی داشت که حتی اگه بچه ها روش می رفتن خراب میشد چی برسه به اینکه بخواد ما رو از بمباران در امان داشته باشد) 
دارت بازی تو زنگ ورزشهای روزای بارونی
دوستانی که از جنوب به شهرمون اومده بودن 
تو روزهای بعد ظهری؛ موقع نهار مادرم رادیو روشن میکرد و برنامه خانواده داشت؛ 
درس احکام رو فکر کنم ایت الله صانعی درس میداد تو رادیو
مشق نوشتن تا قبل از ساعت 5 که موقع کارتون بود
آخ که چی بگم
تا کوچیک بودیم عشق بزرگی داشتیم و هر کی ازمون میپرسید چند سالته دو سال بزرگتر میگفتیم. حالا چی؟ دنبال قرض و بدهی؛ خودمون بابا شدیم و هر روز باید با بچه بازی کنم.
راست گفت چارلی چاپلین که(( زندگی مثل دستمال رول توالت هست که هرچی به آخرش نزدیک میشیم تندتر میچرخه))ژ</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>عالی بود.<br />
در حسرت صبح با سرویس مینی بوس رفتن به مدرسه<br />
در حسرت شوخی ها و خالی بندی های بچه ها در سرویس<br />
در حسرت صف مدرسه.( راننده سرویس ما با اون عینک ته استکانی که چند وقت پیش اتفاقی اعلامیه مرگش رو دیدم)<br />
(راستی هر دو تا مدرسه ابتدایی که من می رفتم رو خراب کردن؛ حتی فرصتی نشد که برم دوباره ببینمش)<br />
در حسرت فوتبال با سنگ تو زنگ تفریح<br />
سوراخ کردن میز کلاس و به قول خودمون بیلیارد بازی کردن با ساچمه و تیله جز بازیهای دوران راهنمایی ما بود<br />
خر پلیس و خرپیس تو زنگ تفریح<br />
زووووووووووووووو<br />
قایم موشک بازی تو پناهگاهی که تو مدرسه داشتیم( نمی دونم مدرسه های شما هم از اون پناهگاههای الکی داشت که حتی اگه بچه ها روش می رفتن خراب میشد چی برسه به اینکه بخواد ما رو از بمباران در امان داشته باشد)<br />
دارت بازی تو زنگ ورزشهای روزای بارونی<br />
دوستانی که از جنوب به شهرمون اومده بودن<br />
تو روزهای بعد ظهری؛ موقع نهار مادرم رادیو روشن میکرد و برنامه خانواده داشت؛<br />
درس احکام رو فکر کنم ایت الله صانعی درس میداد تو رادیو<br />
مشق نوشتن تا قبل از ساعت ۵ که موقع کارتون بود<br />
آخ که چی بگم<br />
تا کوچیک بودیم عشق بزرگی داشتیم و هر کی ازمون میپرسید چند سالته دو سال بزرگتر میگفتیم. حالا چی؟ دنبال قرض و بدهی؛ خودمون بابا شدیم و هر روز باید با بچه بازی کنم.<br />
راست گفت چارلی چاپلین که(( زندگی مثل دستمال رول توالت هست که هرچی به آخرش نزدیک میشیم تندتر میچرخه))ژ</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: شهاب تیبا</title>
		<link>http://pafa.ir/?p=2701&#038;cpage=2#comment-7288</link>
		<dc:creator>شهاب تیبا</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://pafa.ir/?p=2701#comment-7288</guid>
		<description>اونروزا 
چقدر خوب بود 
اونروزا 
چقدر مهربونی بود
اونروزا 
چقدر صفا داشت
اونروزا
چقدر خوشی داشت
حتی همون موقعهاش هم
با همه ی سختیاش احساس بدی نداشتیم
می خندیدیم
اونروزا
راه مدرسه
صبحی باشیم یا ظهری
اونروزا حیاط مدرسه
ناظم داد میزد : ندویید ، ندویید
اما مگه ما گوش میکردیم
دیر که میرفتیم
پشت در مدرسه وایمیستادیم
یه روز که نمیرفتیم باید دفترچه پزشکی که دکتر رفتیم رو می بردیم
چقدر خوب بود
بازی تو کوچه ها
لی لی
باد بادک
با کاغذ موشک درست میکردیم و کلی عشق میکردیم
تیله بازی (مات - دماغ)
شیشه های شیر قدیم
تافی
آدامس گردای سه قلو
و خیلی چیزای دیگه
اونروزا 
خیلی خوب بود
خیلی خوب بود
خیلی خوب بود
بازم حرف دارم
دلم گرفت
دوست دارم بنویسم بازم
از بوی کتابا
از مشمبا کردن جلد کتابا
از خریدهای شب عید
از ...</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اونروزا<br />
چقدر خوب بود<br />
اونروزا<br />
چقدر مهربونی بود<br />
اونروزا<br />
چقدر صفا داشت<br />
اونروزا<br />
چقدر خوشی داشت<br />
حتی همون موقعهاش هم<br />
با همه ی سختیاش احساس بدی نداشتیم<br />
می خندیدیم<br />
اونروزا<br />
راه مدرسه<br />
صبحی باشیم یا ظهری<br />
اونروزا حیاط مدرسه<br />
ناظم داد میزد : ندویید ، ندویید<br />
اما مگه ما گوش میکردیم<br />
دیر که میرفتیم<br />
پشت در مدرسه وایمیستادیم<br />
یه روز که نمیرفتیم باید دفترچه پزشکی که دکتر رفتیم رو می بردیم<br />
چقدر خوب بود<br />
بازی تو کوچه ها<br />
لی لی<br />
باد بادک<br />
با کاغذ موشک درست میکردیم و کلی عشق میکردیم<br />
تیله بازی (مات &#8211; دماغ)<br />
شیشه های شیر قدیم<br />
تافی<br />
آدامس گردای سه قلو<br />
و خیلی چیزای دیگه<br />
اونروزا<br />
خیلی خوب بود<br />
خیلی خوب بود<br />
خیلی خوب بود<br />
بازم حرف دارم<br />
دلم گرفت<br />
دوست دارم بنویسم بازم<br />
از بوی کتابا<br />
از مشمبا کردن جلد کتابا<br />
از خریدهای شب عید<br />
از &#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: hamidreza</title>
		<link>http://pafa.ir/?p=2701&#038;cpage=2#comment-6948</link>
		<dc:creator>hamidreza</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://pafa.ir/?p=2701#comment-6948</guid>
		<description>خوب به خودت نگاه کن .
میتونی تمام وجودت رو حس کنی ؟
نه میتونی !
چون یه قسمت از اون رو جا گذاشتی .
کجا ؟!
یه جایی خیلی عقبتر .
میگی حالا باید چکار کنی ؟!
خوب !
اون قسمت رو نمیتونی بیاری اینجا ...
...........................
ولی تو میتونی بری پیشش .
چجوری ؟
سخت نیست فقط چشماتو ببند .

تو میتونی ببینیش .

اما .................

اما نمیتونی حسش کنی .

راستش رو بخوای منم مشکل تو رو دارم .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خوب به خودت نگاه کن .<br />
میتونی تمام وجودت رو حس کنی ؟<br />
نه میتونی !<br />
چون یه قسمت از اون رو جا گذاشتی .<br />
کجا ؟!<br />
یه جایی خیلی عقبتر .<br />
میگی حالا باید چکار کنی ؟!<br />
خوب !<br />
اون قسمت رو نمیتونی بیاری اینجا &#8230;<br />
&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;<br />
ولی تو میتونی بری پیشش .<br />
چجوری ؟<br />
سخت نیست فقط چشماتو ببند .</p>
<p>تو میتونی ببینیش .</p>
<p>اما &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..</p>
<p>اما نمیتونی حسش کنی .</p>
<p>راستش رو بخوای منم مشکل تو رو دارم .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سرداب</title>
		<link>http://pafa.ir/?p=2701&#038;cpage=2#comment-6941</link>
		<dc:creator>سرداب</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://pafa.ir/?p=2701#comment-6941</guid>
		<description>سلام
خانوم خیلی خیلی ممنون واقعا من رو بردید به رویاها
این همه مطلب
چقد تو گلی والا</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام<br />
خانوم خیلی خیلی ممنون واقعا من رو بردید به رویاها<br />
این همه مطلب<br />
چقد تو گلی والا</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: طاهر</title>
		<link>http://pafa.ir/?p=2701&#038;cpage=2#comment-6784</link>
		<dc:creator>طاهر</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://pafa.ir/?p=2701#comment-6784</guid>
		<description>الهام خانم!
حیف که دوران به اون خوبی را اینقدر بد جلوه داده ای.
سادگی، شادیها و آرامشی که آن دوران تجربه کردیم غیر قابل بازگشته، دورانی که مادیات این همه اهمیت نداشت. در مناسباتمون این همه منافعمونو در نظر نمی گرفتیم، باهم زندگی می کردیم ، دوست داشتنو عمیقاً حس می کردیم. نه مثل الان که حصاری دور خودمون کشیدیم و جز خود و منافع خودمون چیز دیگه ای رو نمی بینیم. خنده هامون واقعی بود، هوای همو خیلی داشتیم ، ساده بودیم و خوش ....</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>الهام خانم!<br />
حیف که دوران به اون خوبی را اینقدر بد جلوه داده ای.<br />
سادگی، شادیها و آرامشی که آن دوران تجربه کردیم غیر قابل بازگشته، دورانی که مادیات این همه اهمیت نداشت. در مناسباتمون این همه منافعمونو در نظر نمی گرفتیم، باهم زندگی می کردیم ، دوست داشتنو عمیقاً حس می کردیم. نه مثل الان که حصاری دور خودمون کشیدیم و جز خود و منافع خودمون چیز دیگه ای رو نمی بینیم. خنده هامون واقعی بود، هوای همو خیلی داشتیم ، ساده بودیم و خوش &#8230;.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: توانا/کسب درآمد اینترنتی</title>
		<link>http://pafa.ir/?p=2701&#038;cpage=2#comment-6659</link>
		<dc:creator>توانا/کسب درآمد اینترنتی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://pafa.ir/?p=2701#comment-6659</guid>
		<description>دوست عزیز سلام
سایت Bro2.com در زمینه فروش همه گونه محصولات از شما صاحب سایت یا وبلاگ نویس محترم دعوت می نماید با فعالیت در بخش بازاریابی این سایت از درآمد قابل توجه و مناسبی برخوردار شوید.لذا با ثبت نام در قسمت بازاریابی سایت برو2 به جمع صمیمی و فعال دوستان ما بپیوندید.
منتظر دیدار شما هستیم.در صورت تمایل شماره تماس خود را بدهید تا با شما تماس بگیرم
مهندس توانا / مدیریت سایت Bro2.com</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دوست عزیز سلام<br />
سایت Bro2.com در زمینه فروش همه گونه محصولات از شما صاحب سایت یا وبلاگ نویس محترم دعوت می نماید با فعالیت در بخش بازاریابی این سایت از درآمد قابل توجه و مناسبی برخوردار شوید.لذا با ثبت نام در قسمت بازاریابی سایت برو۲ به جمع صمیمی و فعال دوستان ما بپیوندید.<br />
منتظر دیدار شما هستیم.در صورت تمایل شماره تماس خود را بدهید تا با شما تماس بگیرم<br />
مهندس توانا / مدیریت سایت Bro2.com</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: mahdi</title>
		<link>http://pafa.ir/?p=2701&#038;cpage=2#comment-6541</link>
		<dc:creator>mahdi</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://pafa.ir/?p=2701#comment-6541</guid>
		<description>سلام.ازاینکه مارو بردی به اون دوران لذت بخش باهمه ی کمبودهاش وباهمه ی سختیها وسختگیریهاش ممنونم .الان که دارم این مطالب رو مینویسم بغضم گرفته.جداًچه دوران خوبی بود من 33سالمه وتموم وقایعی که گفتی رو به یاد میارم.صدای آژیرخطرهوایی.سهمیه بندیهای شیر وکره وموز.اصلا تلوزیون دوتاکانال بیشترنداشت ازمال ماکه سیاه سفیدبود.کوچمو زمستونا پرازگل ولای بودوآب.ولی خوشحالم که باهمهی نبودندها زندگی کردیم .ش.ق وصف ناشدنیی در رسیدن به خوشبختی ساخته ذهنمون داشتیم وهمش تو این فکربودیم که اگه یه کاری پیداکردیم .اگه بزرگ شدیم وضعمون رو تغییربدیم.بچه های حالا روحشون درکارتنهای تخیلی وفیلمهای بکش بکش حبس شده.کی ما کامپیوترو..داشتیم خداشاهده ما اصلا تلفن  هم نداشتیم .زمستونا بابخاری نفتی تو خونه ومدرسه داشتیم .ازاون بخاریهای غیراستانداردکه شیرداشت وقطه قطره نفت داخل کوره اش میچکید وبعضی وقتا بچه ها بازیادکردن شیرش باعث میشدن کلاس تعطیل بشه.ولی دوران خوبی بود.من از یه کارتن خیلی خوشم اومده بود واون بچه های مدرسه والت بود.همون که توش یه پسری به نام انریکو بود.من نظردوستان رو درمورد یادآوری خاطرات شما رد نمیکنم والبته تأییدهم نمی کنم .چون اونازمون مارو شاید به درستی درک نکنند.زمان جنگ وکشورهایی که اگه پول نداشتند به صدام بدهند یازندان برااسیران جنگی مادرست میکردند ویا نیروی انسانی در اختیارصدام قرارمیدادند.نسل ما یه نسل سوخته هست
درهرصورت از اینکه مارو بردی تو اون کوچه باغهای خوشبوی دوران پاک کودکی بازم ازت ممنونم .امیدوارم نسل حالا بتونن قدرموقعیتی که دارند رو بدونن وازفرصتهاخوب استفاده بکنن.براشماوخانواده محترمتون هم آرزوی خوشی وسلامتی میکنم .</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام.ازاینکه مارو بردی به اون دوران لذت بخش باهمه ی کمبودهاش وباهمه ی سختیها وسختگیریهاش ممنونم .الان که دارم این مطالب رو مینویسم بغضم گرفته.جداًچه دوران خوبی بود من ۳۳سالمه وتموم وقایعی که گفتی رو به یاد میارم.صدای آژیرخطرهوایی.سهمیه بندیهای شیر وکره وموز.اصلا تلوزیون دوتاکانال بیشترنداشت ازمال ماکه سیاه سفیدبود.کوچمو زمستونا پرازگل ولای بودوآب.ولی خوشحالم که باهمهی نبودندها زندگی کردیم .ش.ق وصف ناشدنیی در رسیدن به خوشبختی ساخته ذهنمون داشتیم وهمش تو این فکربودیم که اگه یه کاری پیداکردیم .اگه بزرگ شدیم وضعمون رو تغییربدیم.بچه های حالا روحشون درکارتنهای تخیلی وفیلمهای بکش بکش حبس شده.کی ما کامپیوترو..داشتیم خداشاهده ما اصلا تلفن  هم نداشتیم .زمستونا بابخاری نفتی تو خونه ومدرسه داشتیم .ازاون بخاریهای غیراستانداردکه شیرداشت وقطه قطره نفت داخل کوره اش میچکید وبعضی وقتا بچه ها بازیادکردن شیرش باعث میشدن کلاس تعطیل بشه.ولی دوران خوبی بود.من از یه کارتن خیلی خوشم اومده بود واون بچه های مدرسه والت بود.همون که توش یه پسری به نام انریکو بود.من نظردوستان رو درمورد یادآوری خاطرات شما رد نمیکنم والبته تأییدهم نمی کنم .چون اونازمون مارو شاید به درستی درک نکنند.زمان جنگ وکشورهایی که اگه پول نداشتند به صدام بدهند یازندان برااسیران جنگی مادرست میکردند ویا نیروی انسانی در اختیارصدام قرارمیدادند.نسل ما یه نسل سوخته هست<br />
درهرصورت از اینکه مارو بردی تو اون کوچه باغهای خوشبوی دوران پاک کودکی بازم ازت ممنونم .امیدوارم نسل حالا بتونن قدرموقعیتی که دارند رو بدونن وازفرصتهاخوب استفاده بکنن.براشماوخانواده محترمتون هم آرزوی خوشی وسلامتی میکنم .</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: majid</title>
		<link>http://pafa.ir/?p=2701&#038;cpage=2#comment-6158</link>
		<dc:creator>majid</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://pafa.ir/?p=2701#comment-6158</guid>
		<description>دمت گرم خوب حالی به ما دادی ایشالا همیشه موفق باشی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دمت گرم خوب حالی به ما دادی ایشالا همیشه موفق باشی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سپیده</title>
		<link>http://pafa.ir/?p=2701&#038;cpage=2#comment-6115</link>
		<dc:creator>سپیده</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://pafa.ir/?p=2701#comment-6115</guid>
		<description>خیلی خیلی زیبا نوشتید.من سال 75 کلاس اول رفتم .حال و هوای مدرسه با این چیزهایی که شما گفتید فرقی نمیکرد.من همیشه از ناظم مدرسه می ترسیدم با اینکه دانش آموز ساکت و درس خونی بودم اما خودتون که می دونید از اسمش ملومه چیه......
باور کنید با تمام بدی هایی که گفتید من هنوزم دلم واسه مدرسه لک میزنه.واسه سر صف ایستادنه اول صبح.دلم خیلی هوای بابا مدرسه رو کرده..........
دلم هوای 22 بهمن مدرسه رو کرده که انگار می اومدیم پیک نیک .درس که تعطیل بود  به هوای تمرین اجرا برنامه فرار می کردیم........
آخ که چقدر دلم تنگه........................</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی خیلی زیبا نوشتید.من سال ۷۵ کلاس اول رفتم .حال و هوای مدرسه با این چیزهایی که شما گفتید فرقی نمیکرد.من همیشه از ناظم مدرسه می ترسیدم با اینکه دانش آموز ساکت و درس خونی بودم اما خودتون که می دونید از اسمش ملومه چیه&#8230;&#8230;<br />
باور کنید با تمام بدی هایی که گفتید من هنوزم دلم واسه مدرسه لک میزنه.واسه سر صف ایستادنه اول صبح.دلم خیلی هوای بابا مدرسه رو کرده&#8230;&#8230;&#8230;.<br />
دلم هوای ۲۲ بهمن مدرسه رو کرده که انگار می اومدیم پیک نیک .درس که تعطیل بود  به هوای تمرین اجرا برنامه فرار می کردیم&#8230;&#8230;..<br />
آخ که چقدر دلم تنگه&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: mashhad</title>
		<link>http://pafa.ir/?p=2701&#038;cpage=2#comment-6103</link>
		<dc:creator>mashhad</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://pafa.ir/?p=2701#comment-6103</guid>
		<description>والا خسته شدیم اون زمونا کمیته بود الانم که بزگ شدیم بسیجو سپاه  و...............دودقیقه هم نمیذارن با این سایتای باحال حال کنیم منتظرن سریع برچسب ضد بزنن</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>والا خسته شدیم اون زمونا کمیته بود الانم که بزگ شدیم بسیجو سپاه  و&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;دودقیقه هم نمیذارن با این سایتای باحال حال کنیم منتظرن سریع برچسب ضد بزنن</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
